2 دقیقه.
کار بودا – ١۴ – جمع بندی سه ماهه
***
چند روز دیگر سه ماه میشود که هر روز به اصطلاح سر کار میروم. درست مثل یک کارمند.
ایده کار کردن برای من نه نیاز خیلی مبرم مالی بود و نه وسواس کار و نه بدست آوردن موقعیت اجتماعی یا ارزش شخصی!
من با الهام از کار بودا و با همان قصد و نیت وارد جامعه شدم. ابتدا آسان بود ولی روزهایی هم بود که چیزی برای دادن نداشتم ولی رفتم. تقریباً بیشتر جزییات را در سری نوشتههای کار بودا نوشتهام.
https://www.unwritable.name/?s=کار+بودا&post_type=post
ساختار ذهنی من طوری شده است که هر روز کل زندگی را از اول تا آخر بازنگری میکنم. حالا یک نقطه سه ماهه هست تا بتوانم جمع بندی داشته باشم.
١- این کار را دوست دارم چون تعهد دادم که هر روز صبح زود بیدار و حاضر شوم و از بیرون روفتن و مسیر کار لذت میبرم.
همین بیرون رفتن صبح زود باعث پمپاژ انرژی در کل روزم میشود.
٢- این کار را دوست دارم چون با آدمهای جالبی هر روز صحبت میکنم. آدمهای ایرانی یا کانادایی که از هرکدام چیزی یاد میگیرم و به هرکدام شاید چیزی یاد بدهم. نوعی تبادل انرژی انجام میشود. یک کامیونیتی هست که در آن هستم. حتی نوعی ارتباط عاطفی با افراد این جمع دارم.
٣- این کار را دوست ندارم چون تصمیم گیرندگان در این کمپانی فرصت صحبت های عمیق یا مهم را ندارند. شاید هم هماهنگی فکری و فلسفی نداریم چون حرفهای زیادی هست که نمیشنوند یا نمیخواهند بشنوند و این برای من سخت است.
۴- از مورد قبلی مسائل زیادی درست میشود مثل عدم پذیرفتن مسئولیت از طرف مدیران، ایجاد اضطراب و فضای مچ گیری و ترس و ناچاری در کارکنان و غیره. احساس میکنم وارد بازی اصلی نمیشوم و از تواناییهای من استفاده نمیشود. عدم مسوولیت باعث بی عدالتی هم میشود.
۵- میگویند روی تو سرمایهگذاری میکنیم و این یعنی القای حس بدهکاری در آینده که نمیتوانم بپذیرم.
۶- این کار را دوست دارم چون مقدار زیادی آزادی در آن هست و میتوانم حین کار بنویسم و میتوانم در آرامش نسبی تمرینات معنوی انجام بدهم. تمریناتی مثل شکرگزاری و نهایتاً برای این فرصت سه ماهه شکرگزارم.
۷- جمع بندی نهایی من این است که باز و پذیرا و در لحظه میمانم و حس های خودم را مشاهده میکنم. با انسانهای اطرافم درکمال صداقت و بدون ترس گفتگو میکنم. همواره و در هر لحظه آگاهی مهمترین موضوع است و نوع کار و محل کار و غیره اهمیت های بعدی اند. نقش-بازی کردن های اجتماعی اگر ناآگاهانه باشد زشت ترین کار دنیاست و من در بازیهای دیگران نقش بازی نمی کنم.
۸- نقش و مسوولیت من بعد از استقرار در آگاهی درونی، ارتباط گرفتن با آدمها با صبر و حوصله و شفقت است. درک محدودیت های ذهنی آدمها و سعی در ایجاد ارتباط همانطور که اکهارت آموزش داد. وقتی از فراوانی درونی خودم سرشار باشم میتوانم برای کمک به دیگران حضور داشته باشم. ممکن است آنها کمک را دریافت کنند یا نکنند. بشنوند یا نشنوند. عکس العمل خوب نشان بدهند یا ندهند. من باید روی وضعیت و کیفیت خودم تمرکز داشته باشم.
